ونگاهش لحظه ای از ان جدا نمی شد.
در وجودش غوغایی بر پا بود.
غوغایی که ظاهر رنگ پریده و مضطربش حتی ۱/۱۰۰۰
آن هم نبود.
سعی کرد بر افکار آشفته اش مسلط شود نفس عمیقی کشید ودست هایش
رادر هم قلاب کرد اما بازهمان احساس عجیب دلهره به وجودش یورش
برد .به زحمت نگاهش رااز آسمان گرفت و دوباره به یاد آن روزها
افتاد و لبخند تلخی میهمان لب هایش شد......![]()
![]()
![]()
![]()

