تبليغاتX
جهنم
چشمانش با برق ستارگان اسمان پرستاره ی  ان شب پیوند خورده بود.

ونگاهش لحظه ای از ان جدا نمی شد.

در وجودش غوغایی بر پا بود.

غوغایی که ظاهر رنگ پریده و مضطربش حتی ۱/۱۰۰۰

آن هم نبود.

سعی کرد بر افکار آشفته اش مسلط شود نفس عمیقی کشید ودست هایش

رادر هم قلاب کرد اما بازهمان احساس عجیب دلهره به وجودش یورش

برد .به زحمت نگاهش رااز آسمان گرفت و دوباره به یاد آن روزها

افتاد و لبخند تلخی میهمان لب هایش شد......

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:2 |
"خانه ی دوست کجاست؟"

در فلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتراست.

ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابیست

می روی تا ته ان کوچه که او پشت بلوغ سر بدر میاورد

پس به سمت گل تنهایی میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیرزمین میمانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی:

  "خانه ی دوست کجاست؟"

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:24 |
همیشه قیمتی ترین چیزها انهایی نیستند که در دور دست ها به دنبالشان میگردیم گاهی همه ی هستی در کنار ماست!کم سویی چشمهاست که ما را به بیراهه می اندازد.

 بیراهه هایی را که رفته ایم به گذشته بسپار و  گذشته را به باد!

راه زندگی برای هیچ کس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد"نه دیروز و تو بیا و میان هزاران دیروز و میلیاردهافردابه امروز بیندیش و دوست داشتن را برای انان که واقعا دوستشان داری معنا کن

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:54 |
 

عشق زیباست مثل گل !

جاریست مثل رود !

گرم است چون خورشید!

و شیرین است چون عسل!

اگر روزی عاشق شوم هرگز عشقم را کتمان نمیکنم

وای اگر عاشق شوم

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:46 |
لحظه ای گوش جان سپاریم به زیباترین ترنم زندگی!

تردید نکنید ....این صدای پای یک عاشق است.

عاشقی که با "کفش های غمگین عشق"گام برمی دارد. 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:38 |
افتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت و باران را اگر میبارد بر چتر ابی تو ونماز میخوانم چون تو خداپرست شده ای!

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:27 |
ادمک اخر دنیاست بخند ادمک عشق همینجاست بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:22 |