تبليغاتX
جهنم

ترا می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم ؟

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 14:12 |
سلام

خوبین؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

من نمی خواستم فعلا آپ کنم (اصلا حوصلشو نداشتم )

ولی یه جمله ی باحال تو یکی از همین وبلاگا خوندم که با اوضاع من یکی بود .

{فراموشي بهترين نعمتي است كه خداوند در مقابل حافظه به انسان داده است }

آهان راستی روز مادرم به همه ی مامانای گل دنیا تبریک می گم.

امیدوارم قدر ماماناتونو بیشتر بدونید .

یه متن کوتاهم از جبران براتون می نویسم :

دوستی یک مسئولیت لذت بخش و ابدی است .

دوستی فرصتی برای سود آوری نیست .

اگر نتوانید دوست خود را در همه ی اوقات درک کنید~

هرگز او را درک نخواهید کرد!

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 9:35 |
معلم گفت: بنویس سیاه و پسرک سیاه

وپسرک ننوشت

معلم گفت : هر چه می دانی بنویس وپسرک گچ را در دست فشرد .

معلم گفت : املای آن را نمی دانی ؟ 

و معلم عصبانی بود  .سیاه آسان بود .وپسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود.

معلم سر او داد کشید و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخته بودو باز جوابی نداد .

معلم به تخته کوبید وپسرک نگاه خود را به سوی انگشتان مشت شده ی معلم دوخت

و سکوت کرد .

معلم بار دیگر فریاد زد : بنویس ! گفتم هر چه می دانی بنویس

و پسرک شروع به نوشتن کرد :{کلاغ ها سیاه اند . جلد دفترچه خاطراتم  سیاه است.

پیراهن  مادرم همیشه  سیاه است . قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد.

مادرم هیشه می گوید پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه بود . کیف پدر سیاه بود .

چشمهای من سیاه است وشب سیاه تر   ! 

یکی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است . قفل در خانه مان سیاه است.}

بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه  وپشت به کلاس و سکوت آنقدر سیاه بود

که پسرک دوباره گچ را در دست گرفت و نوشت تخته ی مدرسه هم سیاه است و

خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد .

گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و برگشت . معلم هنوز سر گرم خواندن کلمات بود و

پسرک نگاه خود را به بند کفش های سیاه رنگ خود دوخته بود .

معلم گفت :بنشین .

پسرک به سمت نیمکت   خود رفت و آرام نشست .

معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت و

تمام شاگردان با مداد سیاه در دفترچه ی مشقشان رو نویسی می کردند .

اما پسرک مداد قرمزی برداشت و از آن روز مشق هایش را با مداد قرمز نوشت !!!

معلم دیگر هیچ گاه او را به نوشتن کلمه ی سیاه مجبور نکرد .

و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت .

و پسرک می دانست " که قلب معلم هرگز سیاه نیست".

                               

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 11:36 |
 

من برای تو مينويسم...

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست

 برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست

 برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

 برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

 برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

 برای تويی كه وجود بی ارزشم را محو وجود نازنين خود كردی

 برای تويی كه هر لحظه دوری ات برايم مثل يك قرن است

 برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است....

وباز هم برای تو می نویسم.

                             

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:0 |

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره

خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني

خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي

 خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه

 خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه# دوستت ندارم #

 خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني

 خيلي خيلي خيلي سخته نا فرجام عاشق باشي

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 11:6 |

درد زندگی چیه؟

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای

 دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

 عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست

 که از چشمانت جاری است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به

 اسفناک ترين حالت شکسته است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است

 که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن است.

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 19:31 |

پسرك پريد لبه‌ي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد

 به راه‌رفتن.

دخترك اما لبه‌ي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛

دوست نداشت پشت سر پسر باشد.

فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.

سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا

 نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛

آنها موازي همديگر مي‌رفتند، با فاصله يك جوي آب از هم.

رسيدني در كار نبود،

حتي تا قيامت!

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 20:18 |

چه كسي باور كرد  

جنگل جان مرا

"آتش عشق تو خاكستر كرد"

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 15:14 |