تبليغاتX
جهنم
 

دستامون اگر که دوره

دلامون که دور نمی شه

دل من جز با دل تو

با دلی که جور نمی شه

تو می خوای مرمر قلبت

آب شه با گرمای عشقم

دلت از سنگ عزیزم

سنگی که صبور نمی شه

فاصله ها فاصله ها

اونو به من برسونید

فاصله ها فاصله ها

درد منو نمی دونید

بردن اسم تو از یاد

کاریه که خیلی سخته

دل تو نقش یه قلبه

که تو آغوش درخته

تو دلم همیشه جاته

همیشه دلم باهاته

یاد من هر جا که باشی

مثل سایه پا به پاته

فاصله ها فاصله ها

اونو به من برسونید

فاصله ها فاصله ها

درد منو نمی دونید

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 17:39 |
سلام به همه ی دوستای گلم

اولش باید از همه ی کسایی که بهم سر زدن و من این مدت نتونستم بهشون سر

بزنم یه عذر خواهی کنم .

ببخشیییییییییییییییید!

راستش این دفعه می خوام یه مطلب طنز بنویسم حالا نمی دونم خوشتون میاد یا نه!

سیر تکامل آقا پسر ها:

۱۴ سالگی:تازه توی این سن خوب رو از بد تشخیص میدن .اول بدبختی!

۱۵ سالگی:یاد میگیرن توی خیابون به مردم نگاه کنن...از قیافه ی خودشون بدشون میاد .

۱۶ سالگی:توی این سن اصولا راه نمیرن تکنو میزنن...حرف هم نمی زنن داد می زنن...

با راکت تنیس هم گیتار میزنن...

۱۷ سالگی :یه کمی مثلا آدم میشن فقط شعراشون رو بلند بلند می خونن...

۱۸ سالگی :هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ...آخ آخ آخ....

۱۹ سالگی : دوست دارن ۱۰ تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ...

۲۰ سالگی :از همشون رو دست می خورن!

۲۱ سالگی :زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازی ها میبینن ....مثلا عاقل میشن!

۲۲ سالگی:نه... میفهمن که زندگی همش عشقه ..دنبال یه آدم حسابی می گردن.

۲۳ سالگی:یکی رو پیدا می کنن اما مرموز میشن...دیدشون عوض میشه.

۲۴ سالگی:نه ... اون با یه نفر دیگه هم دوسته...اصلا لیاقت عشق منو نداشت.

۲۵ سالگی:عشق سیخی چند؟...طرف باید باباش پولدار باشه ...حالا خوشکل هم باشه بد نیست.

۲۶ سالگی:این یکی دیگه هم.نیه که همه ی عمر میخواستم ...

افتخار میدید غلامتون باشم؟

۲۷ سالگی:آخیش ازدواج کردم !!!

۲۸ سالگی : کاش قلم پام میشکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!

خوب حالا نوبت دختراست :

سیر تکامل دختر خانم ها

(البته با عرض پوزش از همه ی دختر خانم ها ی گل):

۱۴ سالگی :تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟می گفتن: خوبم مرسی ...

حالا میگن مرسی خوبم...

۱۵ سالگی:هر کی بهشون میگه سلام میگن علیک سلام ...نقاشیشون بهتر میشه

بتونه کاری و رنگ آمیزی.

۱۶ سالگی:یعنی یه عاشق واقعیند ...فردا صبح هم میخوان خود کشی کنن.شوخی ام ندارن!

۱۷ سالگی:نشستن و اشک میریزن ...بهشون بی وفایی شده ...کوران حوادث...

۱۸ سالگی:دیگه اصلا عشق بی عشق...توی خیابون جلو ی پاشون رو هم نگاه نمی کنن.

۱۹ سالگی :از بی توجهی یه نفر رنج میبرن...فکر میکنن اون یه آدم به تمام معناست.

۲۰ سالگی:نه نه اون منو نمی خواست !آخرش منو یه کور و کچلی میگیره ...میدونم...

۲۱ سالگی:فقط سن۲۷ یا ۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن. فقط

۲۲ سالگی :خوش تیپ باشه . پولدار باشه .تحصیل کرده باشه .قد بلند باشه . خوشکل باشه ...

آخ که چی نباشه؟

۲۳ سالگی:همه ی خواستگار ها رو رد می کنن

۲۴ سالگی:زیا مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره

فقط شجاع باشه ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه.

۲۵ سالگی: ااااااااه پس چرا دیگه هیچ کی نمیاد...هر کس میخواد باشه...

۲۶ سالگی:یه نفر میاد ....همین خوبه ...بله

۲۷ سالگی:آخیش ازدواج کردم!

۲۸ سالگی :کاش قلم پات میشکست و خواستگاری من نمیومدی!

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 17:12 |

 زندگی چون قفسی است

قفس دلتنگی پرازتنهایی

وچه عالی میشد لحظه

غفلت آن زندانبان

ودرباز قفس بعد ازآن هم پرواز

که درآن روز عزیز یک دل سیر که نه

تا ابد میخواندم!

 

فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند.

ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد .

 وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود!

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:35 |
چشمام رو آروم باز کردم

در پس کوچه سیاهی بودو غبار ....

تو نور کم رنگ ماه سایه ای رو دیدم .

دنبال صاحبش گشتم .

بی تفاوت ا ز من می گذشت .

سایه اما گرفته بود . ...اون مثل صاحبش دلش رو پیش یکی دیگه از کف نداده بود .

غمگین بود و اشک گوشه ی چشاش جمع شده بود .

دلم گرفت .....

اما با همون دل شکسته برای تسکسن دل سایه لبخند کم رنگی به لب آوردم .

سایه تمنا می کرد و صاحبش نمی شنید ....

گریه می کر دو اون کر شده بود .....

زار میزد و انو بی تفاوت راهشو می رفت ....

به آسمون نگاه کردم

صاف و آروم بهم نگاه کرد .

انگار همیشه دنبال خدا اون بالا می گشتم

چشمام داغ شد و سوخت و اشک بی اجازه سر خورد .

بازم یاد سایه افتادم .

نگاه کردم اما نبود .... صاحبش اونو مثل یه برده برده بود .

دوباره به آسمون خیره شدم .

نمیدونم با کی حرف می زدم .

با خودم؟ با خدا؟ با دیوار های اون کوچه؟ با اسفالتش؟

با کی؟ با چی ؟ چرا من به آخر راه رسیدم ؟ چرا اون منو آوردو اینجا گذاشتو خودش رفت؟

مگه نمی گفت تا آخر خط باهاتم ؟؟

آره دیگه !!! راست می گفت!!! منو تا آخر این راه آورد و خودش رفت .

حالا دیگه آخر خطم . آخر آخرش !!!!!! پوچ و خالی!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 11:33 |

نه از خاكم ،

 نه از بادم ،

نه در بندم ،

 نه آزادم .

نه من ليلاترين مجنون ،

 نه شيرينم ،

نه فرهادم .

نه از آتش ،

نه از برگم ،

نه از كوهم ،

نه از سنگم .

فقط مثل تو غمگينم ، فقط مثل تو دلتنگم !

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 15:1 |

*خداوندا!

مرا شکار شیر کن پیش از آنکه خرگوشی شکار من شود.

*خانه ام به من گفت :

از من دور مشو زیرا گذشته ی تو درمن بسر می برد .

راه به من گفت :

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم .

اما من به خانه و راه

هر دو گفتم :

نه گذشته ای دارم و نه آینده ای !

اگر اینجا بسر برم در پس ماندنم رفتنی هست .

و اگر بروم در پس رفتنم ماندنی هست.

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند .

چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن از دست دهم ؟

*من می دانم که رویای آنان که بر پر می خوابند زیباتر از

رویای آنان که بر زمین می خوابند نیست.

* و عجیب تر آن است هنگامی که از اندوه شکایت کنم!

زیرا لذت خود را در آن می یابم !

*سلام .......

از اونجا که دوستان بهم گفته بودن : "مطالبت تکراریه"

تصمیم گرفتم یک کم کتاب بخونم و از توش مطلب در بیارم .

و بازم از اونجا که من عاشق" جبران خلیل جبرانم" ترجیح می دم ازکتاب های ایشون مطلب در بیارم .

البته شاید بعضی وقتا نشه بعضی از جمله هاش رو در ک کرد !!٬!

عیب نداره زیاد فشار نیارید به مختو ن !!!

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 15:28 |