وقتی اومدی کسی تو روندید اما من دیدمت
کسی تو رو حس نکرد ولی من با همه وجودم تو رو حس کردم
همیشه دلم می خواد برات شعر بنویسم
عاشقت باشم
ولی نمیزاره نزاشته همین خورده ریزی که اسمش زندگیه
ازاده غریب من جاده زندگیت کجاست
بگو که مقصد دلت تو خونه فرشتهاست
چه غصه ها گفتی برام از روزگار لعنتی گفتی دیگه خسته شدم از عشق های دروغی
سفر یه جور شکایته به خندهای دیگرون چطور دلم باز بگه کنار من بمون
حرفهامون هنوز نا تموم تا نگاه میکنم وقت
بازهمون حکایت همیشگی پیش از این که با خبر بشم لحظه عظیمت تونزدیک میشه
تو کولبه بار خستگی که پر شده از خاطره یه قلبی هست که میشکنه بهونه میکنه دلت
این روزا از نگاه من بهت میگه یه حس کور
از این بی چاره دل بکن تیغ فریب سرنوشت میخواد تو رو جدا کنه یکی میگه کاشکی نره منم میگم خدا
کنه.............
سلام
این شعر رو یکی از دوستای گلم ازم خواست که بزارمش!
