داشت عصبی می شد ...
سنگینی نگاه مرد را حس می کرد . خواست با مرد دعوا کند .
به ذهنش رسید شاید اشکالی در ظاهرش وجود دارد . سریع کیفش را باز کرد تا آینه را بردارد.
بوی تند عطرش تمام فضای واگن را پر کرده بود .به ظاهرش نگاه کرد .هیچ اشکالی نداشت .
روسری که تقریبا از سرش افتاده بود را کمی جلو کشید اما در کل فرق زیادی نمی کرد .
آینه را در کیفش گذاشت و سعی کرد ذهنش را با چیزی مشغول کند .
به مردمی که کنار دستش نشسته یا ایستاده بودند نگاه کرد ، به مردی که با یک دستش میله را و با
دست دیگرش کیف را چسبیده بو د و از ظاهرش پیدا بود رمقی برای ایستادن ندارد
و زنی با بچه ای که در آغوشش خوابیده بود .
اما فایده ای نداشت مرد هم چنان به صورت دختر زل زده بود کم کم داشت می ترسید .
صدای سرد و بی روح بلند گو اعلام کرد :"ایستگاه طرشت"و کم کم مترو از حرکت باز ایستاد ..
مرد در حالی که هم چنان به دختر خیره شده بود به آرامی برخاست .
دختر با نگاه غضبناکی رویش را به
طرفی دیگر برگرداند .حالا کمی خیالش راحت شده بود .
لحظه ای بعد مرد بند عصای سفیدش را باز کرد و در حالی که با چند مرد برخورد
می کرد از واگن خارج شد .
دیگر نگاهی دختر را تعقیب نمی کرد حالا او به صندلی خالی مقابلش خیره شده بود.....


