تبليغاتX
جهنم

داشت عصبی می شد ...

سنگینی نگاه مرد را حس می کرد . خواست با مرد دعوا کند .

به ذهنش رسید شاید اشکالی در ظاهرش وجود دارد . سریع کیفش را باز کرد تا آینه را بردارد.

بوی تند عطرش تمام فضای واگن را پر کرده بود .به ظاهرش نگاه کرد .هیچ اشکالی نداشت .

روسری که تقریبا از سرش افتاده بود را کمی جلو کشید اما در کل فرق زیادی نمی کرد .

آینه را در کیفش گذاشت و سعی کرد ذهنش را با چیزی مشغول کند .

به مردمی که کنار دستش نشسته یا ایستاده بودند نگاه کرد ، به مردی که با یک دستش میله را و با

دست دیگرش کیف را چسبیده بو د و از ظاهرش پیدا بود رمقی برای ایستادن ندارد

 و زنی  با بچه ای که در آغوشش خوابیده بود . 

اما فایده ای نداشت مرد هم چنان به صورت دختر زل زده بود  کم کم داشت می ترسید .

صدای سرد و بی روح بلند گو اعلام کرد :"ایستگاه طرشت"و کم کم مترو از حرکت باز ایستاد ..

مرد در حالی که هم چنان به دختر خیره شده بود به آرامی برخاست .

دختر با نگاه غضبناکی رویش را به

طرفی دیگر برگرداند .حالا کمی خیالش راحت شده بود .

لحظه ای بعد مرد بند عصای سفیدش را باز کرد و در حالی که با چند مرد برخورد

می کرد از واگن خارج شد .

دیگر نگاهی دختر را تعقیب نمی کرد حالا او به صندلی خالی مقابلش خیره شده بود.....

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 16:4 |
سلام به همه ی دوستای گلم

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

الان که مدرسه ها شروع شده دیگه نه حال آپیدن مونده و نه حال سر زدن به دوستان!

ولی همه ی سعیم و می کنم به همتون سر بزنم

دنیای نهفته در دانه ی شن

و آسمان نهفته در یک گل وحشی

پایان ناپذیری را در دستان خود بگیر

و ابدیت را در یک ساعت بگنجان....

        

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 14:52 |