چرا سقف داره میاد پایین؟
اینجا کجاست؟؟؟؟
جهنم.....
نه .... خسته نیستم
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
ای داد، کس به داد دل باغ گوش نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
این مثنوی حدیث پریشانی من است . بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است .
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام ، بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام!
گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد، بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد.
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم ، با رفتنت به خاک سیه می نشانیم.
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد ، بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد.
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است ، معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است.
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است ؟؟؟ اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟؟؟
این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است، من بودنی که عاقبتش نیست بودن است .
حالا به حرف های غریبت رسیده ام ، فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام.
حق با تو بود ، از غم غربت شکسته ام، بگذار صادقانه بگویم که خسته ام.
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق ، این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق !
من را به ابتذال نبودن کشانده اند ، روح مرا به مسند پوچی نشانده اند .
تا این برادران ریا کار زنده اند ، این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند ؛
یعقوب درد می کشد و کور می شود ، یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود .
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند ، منصور را هر آینه بر دار می زنند .
اینجا....کسی برای کسی کس نمی شود .....
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود .
جایی که سهم مرگ جز تازیانه نیست ، حق با تو بود ماند نمان عاقلانه نیست .
ما می رویم ، چون دلمان جای دیگر است، ما می رویم هر که بماند مخیر است.
ما می رویم ...گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکر مان زخم خنجر است.
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش ، در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است .
ما می رویم ، مقصد مان نا مشخص است ، هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است .
از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم ، اینجا که گرگ با سگ گله برادر است !
ما می رویم ، ماندن با درد فاجعه است ؛ در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است .
دیریست رفته اند امیران قافله ؛ ما مانده ایم غافله پیران قافله .
این جاده گرچه باب من و پای لنگ نیست ، باید شتاب کرد ، مجال درنگ نیست.
بر درب آفتا ب پی باج می رویم ؛
....................................................................................................
ما هم بدون بال به معراج می رویم...............
بودم عشق ....
آدمک اخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیرآسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت و نمی سوزونه جای سیلیا ی باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی توتو جنگل نمی تونستی بمونی
دلت و بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی!!!

بی تو مهتاب، شبی باز از آن کوچه گذشتم![]()
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ![]()
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ![]()
شدم آن عاشق دیوانه که بودم![]()

در جشن تولد تو
آسمان خورشيد را
برايت هديه می آورد
و زمين ،دسته دسته
فصل ها ،گل ها و شکوفه ها را
آسمان،زمين و من همگی از تولد تو خوشحاليم.
روز تولدت تمام جهان، آمدن تو را جشن گرفته اند

اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم با ش
اگر غم خوارم نیستی لااقل بهترین غمم باش
هر چی هستی بهترین باش
چون بهترین ها همیشه در یاد می مونند
پس در بدترین خاطره هایم بهترین باش!

رنج کشیدن ،بدون شکوه کردن، یگانه درسی است که باید در این زندگی آموخت.

اول از همه شب یلدا رو به همتون تبریک می گم
امیدوارم به همتون خوش بگذره
بعدشم اومدن زمستون و امتحان های ترم و به بچه مدرسه ایها تبریک می گم
البته زمستون به جز امتحان ، چیزای خوب خوب زیاد داره ها!!!
مثلا گرفتن کار نامه بعد از امتحانات(این بخشش که دیگه خیلی شیرینه)
ولی با همه ی اینا من عاشق زمستونم![]()
![]()
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو
دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به تو
دوست دارم
من بهار را بخاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیباییهایش
وزیبایی را به خاطر تو
دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد
دوست دارم.
پاییز رفیق خوبم
نارنجی محبوبم
طلوع قلب من باش زیباترین غروبم
ببین بهار مرگ رو مرگ قشنگ برگ رو
عزای شاخه ها رو عروسی تگرگ رو
پاییز...بهار خستس عاشق دل شکستس
حرفی نگفته داره پنجره ای که بستس
این برگ هایی که زردن امروز اگه پژمردن
یه روز با پیرهن سبز دوباره برمیگردن

* بچه ای که مرده به دنیا می آید نشانه ی این است که خدا حس طنز دارد.
*در نهایت مد چیست؟ مد شکلی از زشت بودن است که آنقدر غیر قابل تحمل است که مجبوریم
هر ۶ ماه یک بار عوضش کنیم.
*سخت کار کردن پناه گاه آن هایی است که هیچ کاری برای انجام ندارند.
*مرد ها ازدواج می کنند چون خسته اند .زن ها ازدواج می کنند چون کنجکاوند .
هر دو تو ذوقشان می خورد.
* وقتی یک نفر عاشق می شود شر.ع می کند به گول زدن خودش ! وقتی تمامش می کند بقیه را
گول می زند!
*آدم ها اسم اشتباه های بزرگ خودشان را تجربه می گذارند و بابتش به دیگران فخر می
*فروشنداساس خوش بینی وحشت محض است.
*توی این دنیا ۲ تا تراژدی وجود داره یکی رسیدن به چیزی که می خواهی و
دیگری نرسیدن به آن!
*پیر ها همه چیز را باور کرده اند .میانسال ها به همه چیز شک دارند.
جوان ها همه چیز رو می دانند.
سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است
آن یک نفس از برای یک هم نفس است
گر نفسی با هم نفسی هم نفس است
آن یک نفس از برای یک عمر بس است
همیشه به یاد داشته باش در ارتفاعی خاص از زمین دیگه
ابری وجود نداره.
اگر آسمان زندگیت ابریه به دلیل اونه که روحت به
اندازه ی کافی اوج نگرفته!

داشت عصبی می شد ...
سنگینی نگاه مرد را حس می کرد . خواست با مرد دعوا کند .
به ذهنش رسید شاید اشکالی در ظاهرش وجود دارد . سریع کیفش را باز کرد تا آینه را بردارد.
بوی تند عطرش تمام فضای واگن را پر کرده بود .به ظاهرش نگاه کرد .هیچ اشکالی نداشت .
روسری که تقریبا از سرش افتاده بود را کمی جلو کشید اما در کل فرق زیادی نمی کرد .
آینه را در کیفش گذاشت و سعی کرد ذهنش را با چیزی مشغول کند .
به مردمی که کنار دستش نشسته یا ایستاده بودند نگاه کرد ، به مردی که با یک دستش میله را و با
دست دیگرش کیف را چسبیده بو د و از ظاهرش پیدا بود رمقی برای ایستادن ندارد
و زنی با بچه ای که در آغوشش خوابیده بود .
اما فایده ای نداشت مرد هم چنان به صورت دختر زل زده بود کم کم داشت می ترسید .
صدای سرد و بی روح بلند گو اعلام کرد :"ایستگاه طرشت"و کم کم مترو از حرکت باز ایستاد ..
مرد در حالی که هم چنان به دختر خیره شده بود به آرامی برخاست .
دختر با نگاه غضبناکی رویش را به
طرفی دیگر برگرداند .حالا کمی خیالش راحت شده بود .
لحظه ای بعد مرد بند عصای سفیدش را باز کرد و در حالی که با چند مرد برخورد
می کرد از واگن خارج شد .
دیگر نگاهی دختر را تعقیب نمی کرد حالا او به صندلی خالی مقابلش خیره شده بود.....
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
الان که مدرسه ها شروع شده دیگه نه حال آپیدن مونده و نه حال سر زدن به دوستان!
ولی همه ی سعیم و می کنم به همتون سر بزنم
دنیای نهفته در دانه ی شن
و آسمان نهفته در یک گل وحشی
پایان ناپذیری را در دستان خود بگیر
و ابدیت را در یک ساعت بگنجان....

وقتی اومدی کسی تو روندید اما من دیدمت
کسی تو رو حس نکرد ولی من با همه وجودم تو رو حس کردم
همیشه دلم می خواد برات شعر بنویسم
عاشقت باشم
ولی نمیزاره نزاشته همین خورده ریزی که اسمش زندگیه
ازاده غریب من جاده زندگیت کجاست
بگو که مقصد دلت تو خونه فرشتهاست
چه غصه ها گفتی برام از روزگار لعنتی گفتی دیگه خسته شدم از عشق های دروغی
سفر یه جور شکایته به خندهای دیگرون چطور دلم باز بگه کنار من بمون
حرفهامون هنوز نا تموم تا نگاه میکنم وقت
بازهمون حکایت همیشگی پیش از این که با خبر بشم لحظه عظیمت تونزدیک میشه
تو کولبه بار خستگی که پر شده از خاطره یه قلبی هست که میشکنه بهونه میکنه دلت
این روزا از نگاه من بهت میگه یه حس کور
از این بی چاره دل بکن تیغ فریب سرنوشت میخواد تو رو جدا کنه یکی میگه کاشکی نره منم میگم خدا
کنه.............
سلام
این شعر رو یکی از دوستای گلم ازم خواست که بزارمش!
دستامون اگر که دوره
دلامون که دور نمی شه
دل من جز با دل تو
با دلی که جور نمی شه
تو می خوای مرمر قلبت
آب شه با گرمای عشقم
دلت از سنگ عزیزم
سنگی که صبور نمی شه
فاصله ها فاصله ها
اونو به من برسونید
فاصله ها فاصله ها
درد منو نمی دونید
بردن اسم تو از یاد
کاریه که خیلی سخته
دل تو نقش یه قلبه
که تو آغوش درخته
تو دلم همیشه جاته
همیشه دلم باهاته
یاد من هر جا که باشی
مثل سایه پا به پاته
فاصله ها فاصله ها
اونو به من برسونید
فاصله ها فاصله ها
درد منو نمی دونید

اولش باید از همه ی کسایی که بهم سر زدن و من این مدت نتونستم بهشون سر
بزنم یه عذر خواهی کنم .
ببخشیییییییییییییییید!
راستش این دفعه می خوام یه مطلب طنز بنویسم حالا نمی دونم خوشتون میاد یا نه!
سیر تکامل آقا پسر ها:
۱۴ سالگی:تازه توی این سن خوب رو از بد تشخیص میدن .اول بدبختی!
۱۵ سالگی:یاد میگیرن توی خیابون به مردم نگاه کنن...از قیافه ی خودشون بدشون میاد .
۱۶ سالگی:توی این سن اصولا راه نمیرن تکنو میزنن...حرف هم نمی زنن داد می زنن...
با راکت تنیس هم گیتار میزنن...
۱۷ سالگی :یه کمی مثلا آدم میشن فقط شعراشون رو بلند بلند می خونن...
۱۸ سالگی :هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ...آخ آخ آخ....
۱۹ سالگی : دوست دارن ۱۰ تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ...
۲۰ سالگی :از همشون رو دست می خورن!
۲۱ سالگی :زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازی ها میبینن ....مثلا عاقل میشن!
۲۲ سالگی:نه... میفهمن که زندگی همش عشقه ..دنبال یه آدم حسابی می گردن.
۲۳ سالگی:یکی رو پیدا می کنن اما مرموز میشن...دیدشون عوض میشه.
۲۴ سالگی:نه ... اون با یه نفر دیگه هم دوسته...اصلا لیاقت عشق منو نداشت.
۲۵ سالگی:عشق سیخی چند؟...طرف باید باباش پولدار باشه ...حالا خوشکل هم باشه بد نیست.
۲۶ سالگی:این یکی دیگه هم.نیه که همه ی عمر میخواستم ...
افتخار میدید غلامتون باشم؟
۲۷ سالگی:آخیش ازدواج کردم !!!
۲۸ سالگی : کاش قلم پام میشکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!
خوب حالا نوبت دختراست :
سیر تکامل دختر خانم ها
(البته با عرض پوزش از همه ی دختر خانم ها ی گل):
۱۴ سالگی :تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟می گفتن: خوبم مرسی ...
حالا میگن مرسی خوبم...
۱۵ سالگی:هر کی بهشون میگه سلام میگن علیک سلام ...نقاشیشون بهتر میشه
بتونه کاری و رنگ آمیزی.
۱۶ سالگی:یعنی یه عاشق واقعیند ...فردا صبح هم میخوان خود کشی کنن.شوخی ام ندارن!
۱۷ سالگی:نشستن و اشک میریزن ...بهشون بی وفایی شده ...کوران حوادث...
۱۸ سالگی:دیگه اصلا عشق بی عشق...توی خیابون جلو ی پاشون رو هم نگاه نمی کنن.
۱۹ سالگی :از بی توجهی یه نفر رنج میبرن...فکر میکنن اون یه آدم به تمام معناست.
۲۰ سالگی:نه نه اون منو نمی خواست !آخرش منو یه کور و کچلی میگیره ...میدونم...
۲۱ سالگی:فقط سن۲۷ یا ۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن. فقط
۲۲ سالگی :خوش تیپ باشه . پولدار باشه .تحصیل کرده باشه .قد بلند باشه . خوشکل باشه ...
آخ که چی نباشه؟
۲۳ سالگی:همه ی خواستگار ها رو رد می کنن
۲۴ سالگی:زیا مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره
فقط شجاع باشه ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه.
۲۵ سالگی: ااااااااه پس چرا دیگه هیچ کی نمیاد...هر کس میخواد باشه...
۲۶ سالگی:یه نفر میاد ....همین خوبه ...بله
۲۷ سالگی:آخیش ازدواج کردم!
۲۸ سالگی :کاش قلم پات میشکست و خواستگاری من نمیومدی!

قفس دلتنگی پرازتنهایی
وچه عالی میشد لحظه
غفلت آن زندانبان
ودرباز قفس بعد ازآن هم پرواز
که درآن روز عزیز یک دل سیر که نه
تا ابد میخواندم!
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند.
ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد .
وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود!
در پس کوچه سیاهی بودو غبار ....
تو نور کم رنگ ماه سایه ای رو دیدم .
دنبال صاحبش گشتم .
بی تفاوت ا ز من می گذشت .
سایه اما گرفته بود . ...اون مثل صاحبش دلش رو پیش یکی دیگه از کف نداده بود .
غمگین بود و اشک گوشه ی چشاش جمع شده بود .
دلم گرفت .....
اما با همون دل شکسته برای تسکسن دل سایه لبخند کم رنگی به لب آوردم .
سایه تمنا می کرد و صاحبش نمی شنید ....
گریه می کر دو اون کر شده بود .....
زار میزد و انو بی تفاوت راهشو می رفت ....
به آسمون نگاه کردم
صاف و آروم بهم نگاه کرد .
انگار همیشه دنبال خدا اون بالا می گشتم
چشمام داغ شد و سوخت و اشک بی اجازه سر خورد .
بازم یاد سایه افتادم .
نگاه کردم اما نبود .... صاحبش اونو مثل یه برده برده بود .
دوباره به آسمون خیره شدم .
نمیدونم با کی حرف می زدم .
با خودم؟ با خدا؟ با دیوار های اون کوچه؟ با اسفالتش؟
با کی؟ با چی ؟ چرا من به آخر راه رسیدم ؟ چرا اون منو آوردو اینجا گذاشتو خودش رفت؟
مگه نمی گفت تا آخر خط باهاتم ؟؟
آره دیگه !!! راست می گفت!!! منو تا آخر این راه آورد و خودش رفت .
حالا دیگه آخر خطم . آخر آخرش !!!!!! پوچ و خالی!!!!!![]()

نه از خاكم ،
نه از بادم ،
نه در بندم ،
نه آزادم .
نه من ليلاترين مجنون ،
نه شيرينم ،
نه فرهادم .
نه از آتش ،
نه از برگم ،
نه از كوهم ،
نه از سنگم .
فقط مثل تو غمگينم ، فقط مثل تو دلتنگم !
*
خداوندا!مرا شکار شیر کن پیش از آنکه خرگوشی شکار من
شود.*
خانه ام به من گفت :از من دور مشو زیرا گذشته ی تو درمن بسر می برد
.راه به من گفت
:پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم
.اما من به خانه و راه
هر دو گفتم
:نه گذشته ای دارم و نه آینده ای
!اگر اینجا بسر برم در پس ماندنم رفتنی هست
.و اگر بروم در پس رفتنم ماندنی هست
.زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند
.چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن از دست دهم ؟
*
من می دانم که رویای آنان که بر پر می خوابند زیباتر ازرویای آنان که بر زمین می خوابند نیست
.*
و عجیب تر آن است هنگامی که از اندوه شکایت کنم!زیرا لذت خود را در آن می یابم
!*سلام .......
از اونجا که دوستان بهم گفته بودن : "مطالبت تکراریه"
تصمیم گرفتم یک کم کتاب بخونم و از توش مطلب در بیارم .
و بازم از اونجا که من عاشق" جبران خلیل جبرانم" ترجیح می دم ازکتاب های ایشون مطلب در بیارم .
البته شاید بعضی وقتا نشه بعضی از جمله هاش رو در ک کرد !!٬!
عیب نداره زیاد فشار نیارید به مختو ن !!!
ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم ؟
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
خوبین؟ خوشید ؟ سلامتید ؟
من نمی خواستم فعلا آپ کنم (اصلا حوصلشو نداشتم )
ولی یه جمله ی باحال تو یکی از همین وبلاگا خوندم که با اوضاع من یکی بود .
{فراموشي بهترين نعمتي است كه خداوند در مقابل حافظه به انسان داده است }
آهان راستی روز مادرم به همه ی مامانای گل دنیا تبریک می گم.
امیدوارم قدر ماماناتونو بیشتر بدونید .
یه متن کوتاهم از جبران براتون می نویسم :
دوستی یک مسئولیت لذت بخش و ابدی است .
دوستی فرصتی برای سود آوری نیست .
اگر نتوانید دوست خود را در همه ی اوقات درک کنید~
هرگز او را درک نخواهید کرد!
وپسرک ننوشت
معلم گفت : هر چه می دانی بنویس وپسرک گچ را در دست فشرد .
معلم گفت : املای آن را نمی دانی ؟
و معلم عصبانی بود .سیاه آسان بود .وپسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود.
معلم سر او داد کشید و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخته بودو باز جوابی نداد .
معلم به تخته کوبید وپسرک نگاه خود را به سوی انگشتان مشت شده ی معلم دوخت
و سکوت کرد .
معلم بار دیگر فریاد زد : بنویس ! گفتم هر چه می دانی بنویس
و پسرک شروع به نوشتن کرد :{کلاغ ها سیاه اند . جلد دفترچه خاطراتم سیاه است.
پیراهن مادرم همیشه سیاه است . قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد.
مادرم هیشه می گوید پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه بود . کیف پدر سیاه بود .
چشمهای من سیاه است وشب سیاه تر !
یکی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است . قفل در خانه مان سیاه است.}
بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه وپشت به کلاس و سکوت آنقدر سیاه بود
که پسرک دوباره گچ را در دست گرفت و نوشت تخته ی مدرسه هم سیاه است و
خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد .
گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و برگشت . معلم هنوز سر گرم خواندن کلمات بود و
پسرک نگاه خود را به بند کفش های سیاه رنگ خود دوخته بود .
معلم گفت :بنشین .
پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست .
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت و
تمام شاگردان با مداد سیاه در دفترچه ی مشقشان رو نویسی می کردند .
اما پسرک مداد قرمزی برداشت و از آن روز مشق هایش را با مداد قرمز نوشت !!!
معلم دیگر هیچ گاه او را به نوشتن کلمه ی سیاه مجبور نکرد .
و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت .
و پسرک می دانست " که قلب معلم هرگز سیاه نیست".

من برای تو مينويسم... ![]()
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست![]()
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست![]()
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد![]()
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است![]()
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی![]()
برای تويی كه وجود بی ارزشم را محو وجود نازنين خود كردی![]()
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برايم مثل يك قرن است![]()
برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است....![]()
وباز هم برای تو می نویسم.![]()
خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني
خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي
خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه
خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه# دوستت ندارم #
خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني
خيلي خيلي خيلي سخته نا فرجام عاشق باشي
درد زندگی چیه؟![]()
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای
دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست
که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به
اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است
که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن است.

به راهرفتن.
دخترك اما لبهي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛
دوست نداشت پشت سر پسر باشد.
فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا
نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛
آنها موازي همديگر ميرفتند، با فاصله يك جوي آب از هم.
رسيدني در كار نبود،
حتي تا قيامت!![]()

جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاكستر كرد"
گفتم : اگر یک روز بمیرم چه کار میکنی؟ گفت : حتی
فکرش را هم نمیتوانم بکنم . حالا مدت هاست که من
بدون عشق او مرده ای بیش نیستم و او چه ساده از
گورستان عشق من میگذرد
.
جز سایه ات هیچ چیز نمی بینی![]()

zeddehal:![]()
zeddehal yani vaghty montazere filme morede alaghat hasty bargh bere !!!
zeddehal yani gfeto biroon ba ye pesare dige bebini !!!
zeddehal yani ye rooz sare kelas nary faghat hamoon ye jalase ostad hazer ghayeb kone !!!
zeddehal yani baad az kolli mokh zadan too internet haminke biay be natije beresi eshteraket tamoom beshe!!!
zeddehal yani sobh sare sa@t bery sare kelas (oonvaght hamoon ye rooz ) ostad tashrif nayare !!!
zeddehal yani ye manto e khoshkel bekhari hamoon rooz gir kone be sandali pare beshe !!!
zeddehal yani dadash koochikat shakheye modemo eshtebahi bezane too prize bargh!!!
zeddehal yani histori ro pak nakoni dadashe foozoolet emailato bekhoone !!!
zeddehal yani ye rooz sobh ke ba doostat mikhay bery koooh baroon biad !!!
zeddehal yani ba mashine baba jarime shodan !!!
zeddehal yani salam koni javabeto nadan!!!
zeddehal yani einaket sare jalaseye emtehan biofte o beshkane !!!
zeddehal yani sare jalaseye emtehan khodkaret tamoom beshe !!!
zeddehal yani savare taxi beshi oonvaght benzin tamoom kone !!!
zeddehal yani daftarche telefoneto gom koni!!!

و تکرار دلدادگی ![]()
و مهر در پس مهتاب ونمایانگر زندگی ![]()
"مهر و مهتاب "
همان گرمای عشق در زندگی است !
و روایت آن تکراری است از تازگی ها با نیم نگاهی متفاوت![]()

با همه ی تلخی ها یش
با همه ی شوخی هایش
با همه ی زیبایی ها یش![]()
......

همه ی شاخه های خشک درخت زندگانی ما را می شکند .
اما ریشه های زنده مان را در دل زنده ی زمین استوارتر می کند!
آیا واقعا زجر کشیدن لازم است ؟!
بله وخیر !
زجر کشیدن تا زمانی لازم است که احساس کنی
دیگر زجر کشیدن لازم نیست!
خوبم شادم خندانم ![]()
هویج دارم و کلم
هیچی نیست توی کللم !!!!!!!![]()

یک پلنگ ناقلا
هوایی شده بره
شکار گراز اینا
اما هی فکر می کنه :
گراز شاخ می زنه
چه جوری حمله کنم
که به من شاخ نزنه؟؟!!

سلام
امروز تولد یکی از دوستای گل منه !!!!!!!!
خیلی خیلی خیلی دوسش دارم![]()
![]()
![]()
سلام بچه ها
انقدر خوفه همه مثل من خرخون باشن!!!!!!!!!!