خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیرآسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت و نمی سوزونه جای سیلیا ی باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی توتو جنگل نمی تونستی بمونی
دلت و بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت
11:11 |
